|
دولت
ــ ملت
مرحله ملتشدن دموکراتیک
و کنفدرالیسم
دمکراتیک
آتاکان ماهير
"تبديلشدن ملت به جزيی از دولت"
تمدن سه قالب ذهنيتی اساسی دارد؛
يکی اينک ه؛
طبيعت، وحشی محسوب ميشود و به انسان
و جامعه بشری ضرر ميرساند از اينرو
هدف اصلی انسان تسلط و تحکم بر طبيعت
بوده و بايستی آنرا در راستای منافع
خود بکار گيرد. حتی تمدن هم به ازای
حاکميت انسان بر طبيعت تعريف ميشود.
اين ذهنيت و منطق که ريشه در نظام
هيرارشی و تمرکز گرای دولتی دارد مانع
يکیشدن و نزديکی طبيعت و جامعه شده و
درصدد سرپوشگذاشتن بر استثمار طبيعت
ناشی از استثمار طبقات و دولتها و
نظامهای هيرارشيک در جامعه میباشد.
دوم
اينکه؛ زن فطرتاً ناقص است و بايد
هميشه در خدمت مرد و جامعه قرار گيرد
و فرهنگ و آيين پدرسالاری چيزی عادی
است. همچنين اين مرد است که نقش وسيعی
در تولد فرزند دارد نه زن و بالاخره
زن در هيچ يک از مراحل گذشته تاريخی
نقش چنان موثری در توليد و پيشرفت
نداشته است.
بنابر قالب ذهنیتی تمدن، این حقیقت را
که اجتماعیشدن حول محور زن صورت
گرفته و مرد از زن ناشی شده و جزئی از
آن است را منکر شده و به جای اینکه
پدیده جامعهپذیری را به انگیزهای
برای همکاری و هماهنگی طبیعی میان
جنسها تبدیل نماید، ماهیت آنرا
وارونه نموده و به ابزاری برای
سلطهگری جنسی بر جنس دیگر مبدل نماید
که البته این شرط اساسی مشمول جامعه
هیرارشیك ودولتگرا در زمینه بكارگیری
جنسها میباشد.
سوم اینکه: در کلیه جوامع و اجتماعات
کوچک و بزرگ رابطه حکومتکننده و
فرمانبران رابطهای عادی بوده؛ زیرا
این منطق در ذات زندگی بشری وجود
دارد. سلطهگریها و طبقهبندیهایی
که در میان جوامع وجود دارد از طبیعت
و ماوراء طبیعت ناشی میشوند و به
عنوان قانونی مطلق جاری هستند. در
اینجا ساخت اجتماع-طبقاتی و
هیرارشیک در صدد ابدی و ازلی
جلوهدادن خویش است. ضمن اینکه تاریخ
شش- هفت هزارساله جامعه طبیعی را
انکار میکند و بر آن است که آینده را
نیز بر اساس جامعه طبقاتی رقم بزند و
برنامهریزی کند. امروزه نیز تاثیرات
عمیق این سه قالب ذهنی تمدن به شکل
قابل توجهی مشاهده میشود. این
تاثیرات در قالب رفتارها و شیوههای
مختلف زندگی و همچنین نهادهای گوناگون
جریان دارد.
باید گفت که این سه مرحله فکری از هم
جدا نیستند بلکه یکی زمینهای برای
دیگری است اما جریان فکری سوم بیش از
دیگر قالبهای ذهنیتی تاثیر گذار بوده
و ریشه دوانیده است. مطلقیت هیرارشی
در هیچ جامعهای به اندازه جامعه
کاپیتالیستی رواج پیدا نکرده و مورد
قبول واقع نشده است. فرمهای فکری
مذکور چنان به خورد انسانها و جوامع
داده شدهاند که حتی در بررسی موضوع
ملت و دولت، این دو موضوع را از هم
تفکیک نمیكنند. به عبارت دیگر، ملت
به جزء لاینفک دولت تبدیل شده است. در
آغاز تمدن، هیچ کس دولت و کل جامعه را
یکی نمیدانست. بگذریم از این که کل
نهادها و ساختار جامعه را بر اساس
اسامی و ارگانهای دولتی تعریف
کردهاند، حتی موفقیتهای اجتماعی
جوامع نیز به صورت اجباری بر جوامع
تحمیل شد.
بنابراین لازم است ساختار فکری متکی
بر ذهنیت تمدن را مورد محاسبه قرار
دهیم: آیا ساختار جامعه و دولت یکی
است؟ از چه زمانی دولت توانست به سطحی
برسد که مهر خود را بر فرمهای اجتماعی
بزند؟ پیامدهای این امر چه بود؟
اولین راه عبور از نظام دولتـ ملت و
کلیه عواقب منفی آن پذیرفتن جدایی
دولت و ملت می باشد. با توجه به اینکه
ملت، دولت را در بر نمیگیرد، دولت هم
شرط لازم وکافی برای شکلگیری ملت
نمیباشد. استفاده از این دو الگو در
کنار هم فقط نقش گمراه کننده دارد.
دولت به عنوان یک ساختار حکومتی
شناخته میشود. همزمان در اطراف دولت،
نظامی طبقاتیـ اجتماعی به وجود
میآید. بنابراین بجای اینکه دولت را
بجای سازمانی فرعی بدانیم بهتر است آن
را بعنوان ساختاری یکپارچه در نظر
بگیریم. «جامعهایی در جامعه» و
«جامعهای فرادست بر فراز جامعه».
دولت نهاد تامینکننده امنیت عمومی و
هماهنگکننده کار میان ساختار
طبقاتیـاجتماعی میباشد. در ادوار
گوناگون بسته به اشکال حکومتی، قدرت
نامهای مختلفی به خود گرفته است اما
علی رغم این، هیچ تغییری در اصل و ذات
آن بوجود نیامده است. از دولت کاهنی،
دین و خاندانی به دولت ملی رسیده است.
پس ظهور دولت مدت مدیدی قبل از اتحاد
ملت و دولت بوده است. مرحله دولتـ
ملت شکل جدیدی از روابط حکومت و قدرت
است. برخلاف آنچه تصور میشود، پیدایش
ملت سبب اصلی دولت نمیباشد. در اروپا
روند ظهور ملتها اولویت دارد. به
عبارت دیگر، دولتهای ملی بعدها بوجود
آمدهاند. علی رغم اینکه مرحله
ملتشدن ملتهای انگلیس، ایتالیا،
سوئد و حتی اسپانیا از قرن 12 تا قرن
18 ادامه داشت. البته بیشتر در
قالبهای اشتراکی و کنفدرال ـ پیدایش
دولتـ ملت در این کشورها در قرن 18-
19 و حتی قرن بیستم بوقوع پیوسته است.
رابطه ملت و جامعه
سرمایهداری جبری نبود
دولت سرمایهداری مجبور بود در اطراف
خود نظامی اجتماعی تشکیل بدهد. ملت
قبل از اینکه با دولت سرمایهداری در
ارتباط باشد با جامعه کاپیتالیستی در
رابطه بود. دولت- ملت هم از این زمینه
برای ظهور استفاده کرده است. بعد از
گذشت مدتی، بورژوازی خود را بعنوان
نیروی پیشقدم ملت نشان داده و با
ترویج سیاست مبتنیبر ملیگرایی و در
پیش گرفتن اقتصاد لیبرال، آن طبقه
بدین ترتیب توانست به گسترش جامعه
کاپیتالیستی بپردازد و همه ابعاد و
جوانب ملت را در آن جای دهد. در اینجا
باید از این تحلیل نادرست دوری کرد
چرا كه رابطه ملت و جامعه کاپیتالیستی
حالتی جبری نداشت؛ ضمنن اینکه به نوعی
با هم ارتباط داشتند. حتی منطق شکل
گیری و پیدایش این دو پدیده کلی نیست.
بعدا توضیح خواهیم داد که روند ظهور
ملت با چگونگی و پیدایش جامعه
کاپیتالیستی تفاوت ریشهای دارد.
جامعه کاپیتالیستی در واقع حالت
اجتماعیشدن دولت تمرکزگرای
کاپیتالیستی میباشد. یعنی اگر نظام
کاپیتالیسم بعد از سده نوزدهم رشد
نمیافت و به نظامی حاکم تبدیل نمیشد
مرحله ملتشدن ورای نظام سرمایهداری
شکل میگرفت. پدیده ملت محصول
کاپیتالیسم نیست. اما هم عرض و
یکسانشدن ملت و جامعه سرمایه داری و
دولت کاپیتالیستی را باید از
تواناییها و موفقیتهای بورژوازی
بحساب آورد.
دولت رسمیمربوط به جامعه فوقانی است.
دولت نامها و قالبهای گوناگون بخود
میگیرد و طبیعتا در صدد قبولاندن و
مشروعیتسازی خود بوده و خواهد بود.
اما هیچ وقت نمیتوان دولت را شکلی از
جامعه دانست یا اینکه از طریق مفاهیم
جامعه در صدد تعریف آن برآمد.
ملت شکلی از جامعه زیرین است. جوامع
در تاریخ تحت نامهای گوناگونی شکل
گرفتهاند. ملت ادامه روند شکلگیری
جامعه از کلان, قبیله, عشیره به قوم
است. جامعه زیرین با جامعه زبرین
(دولت) در ارتباط است اما بر اساس
ویژگیهای دیالکتیک خاص خود موجودیت
میابد. در پیدایش ملت, فاکتورهایی چون
زبان, فرهنگ, تاریخ و اتحاد قدرت
سیاسی نقش تعینکنندای بازی میکنند.
پدیده ملت و روند ملتشدن در نتیجه
رشد و گسترش قوم و قومیت حصول میابد.
فروپاشی اقتصاد فئودالی و شکلگیری یک
بازار پیشرفته مشترک در پیدایش ملت
نقشی محوری دارد. البته باید در اینجا
به این نکته اشاره کرد که اگر پیدایش
بازار، محصول کاپیتالیسم در نظر گرفته
شود اشتباهی محض خواهد بود. اما چیزی
که مهم است چگونگی بکارگیری و استفاده
از بازار است؛ یعنی بازاری
کاپیتالیستی و یا اشتراکی؟ در ادوار
گذشته قبل از دوره کاپیتالیسم هم
بازارهای مشترک و پیشرفتهای در شهرها
وجود داشتند. بنابراین طبیعی بود که
در اطراف این بازارها رفته رفته زبان،
فرهنگ و سازمانهای سیاسیـ اجتماعی
رشد و توسعه یابند. بازارهای پیشرفته
جامعه مذکور موجب پیدایش ملت میشد.
کاری که دولت سرمایهداری انجام داد
این بود که بازار مشترک را زمینهای
برای رقابت آزاد تجاری قرار داد.
رشد روز افزون تجارت میان مناطق محلی،
باعث فروپاشی نظام فکریـ اقتصادی
فئودالی شد و راه را بر پیدایش ملت
باز کرد. کنفدراسیونهایی که در قرون
وسطی متناسب با مجالس, کمونها و
شوراها تشکیل شدند، تبدیل به شیوه و
شکل حکومتی مناطق و سرزمینهایی شدند
که در نتیجه این تحولات به وجود
آمدند.
در دین نیز با بروز انقلابات مذهبی
بویژه با ظهور مذهب پروتستان ضربه
مهلکی بر جزم اندیشی دینی وارد آمد و
زمینه برای بوجود آمدن و گردهمایی
گروههای زیادی بیش از پیش فراهم شد.
گردهمایی باعث پشتسرگذاشتن رعب و
وحشت نظام دینی شد. جامعه سرمایهداری
که بتدریج در حال گسترش بوده و در
اواخر قرن 19 حاکمیت خود را اعلام
میکند به چنین زمینههای ملی مناسبی
دست میابد. بنابراین همانطور که نباید
دولت و ملت را یکی دانست، نباید ملت و
کاپیتالیسم را نیز مترادف یکدیگر
دانست.
حکومتهای کنفدرال و اشتراکی ملی که
از قرن 12 تا قرن 18 حاکمیت غالبی
داشتند به تدریج اعتبار خود را از دست
داده و با اینهمه تا نیمههای قرن
بیستم نیز به هستی خود ادامه
دادهاند. میتوان از آن قبیل
حکومتها، کمونهای شهری ایتالیا،
کمونها و سازمانهای وابسته محلی
فرانسه، مجالس روستاهای آمریکا،
کمونهای شهری اسپانیا, کنفدراسیون
سویس، اتحاد
REN،
گروههای نژادی و مذهبی در خاورمیانه
و جمهوریهای درویشان ناشی از این
گروهها را نام برد.
ملی گرایی؛ دین دولت ـ
ملت (دولت ملی)
در نتیجه این کشمکش که بر روی پدیده
ملت صورت میگیرد، در اواخر قرن 18 به
سود کاپیتالیسم به پایان میرسد.
ملیگرایی جای ایدئولوژی دینی را
میگیرد. بورژوازی موفق می شود بالاتر
از دیگر طبقات جامعه چند طبقهای قرار
گیرد و بازار را به تسلط خود درآورد.
ملیگرایی با در دستگرفتن بازار ملی
و علاوه بر گسترش بازار در داخل در
صدد بسط آن در خارج نیز میباشد. در
اصل این ویژگی ملیگرایی است که باعث
بروز دولتـملت می شود. اینجاست که
بذرهای نظام قدرت و دولت تمرکزگرا به
اتفاق ارزش نهادینگیشان به جامعه
تزریق میشود. همانطوریکه کل جامعه به
جزئی از دولت تبدیل میشود، دولت نیز
از آن کل جامعه محسوب می شود. به
تعبیر دیگر, تمامیت ملتـدولت فراهم
شده است. دولتـ ملت در واقع متعلق به
گروهی خاص و طبقهای الیت بوده نه
متعلق به کلیه آحاد جامعه؛ اینکه دولت
از آن کل جامعه است فریبی بیش نیست و
یک ملت الزاما نمیتواند دولت داشته
باشد. اگر واقعا دولت به کل ملت تعلق
داشت بایستی از سلسله مراتب پایین به
بالا پیش میرفت و تنظیم میشد. منطق
دولت حتی در روابط خانوادگی, مدرسه,
محل کار, ازدواج, طلاق, ارث و میراث,
خاندانگرایی, تحزب, انجمنگرایی و
رفاقت و خلاصه در کلیه روابط اجتماعی
پیاده شد. احزاب به ابزاری برای اجرای
سیاستهای نظام قدرت تبدیل شدند.
اقتصاد بصورت اقتصاد سیاسی درآمد و در
قدرت ادغام شد و بدین گونه کلیه
عرصههای زندگی وارد روند کالاشدگی
شدند. ملتشدن بیانگر این بود که
قومها, طبقات, گروهها, مذاهب و و
گوناگونیهای زیادی در کنار هم و در
جامعه شانس وجود بیابند. در حالیکه
منطق و ساختار دولت ـ ملت که بر محور
تولید و سرمایه متمرکز حرکت میکند و
بازار را در حاکمیت خود دارد, ایجاب
میکند که جامعه هموژن (یکسان) شود و
یکرنگی و تک صدایی حاکم گردد. در چنین
نظامی تبعیض ملی, سیاسی, فرهنگی و
مذهبی بروز میکند. از عواقب منفی و
سوء این تحولات؛ بروز عقده ملتگرایی
و ملیگرایی افراطی بود که باعث وقوع
جنگهای جهانی شد.
ملیگرایی بعنوان دین نظام دولتـ ملت
نقش بسیار مهمی بازی میكند. همانطوری
که میتولوژی در نظام دولت کاهنی,
الهیات و فلسفه و میتولوژی در نظام
بردهداری و ایدئولوؤی دینی در قرون
وسطی نقش موثر و تعیینکنندهای در
مشروعیت بخشی به دولت ایفا کردند، ملی
گرایی هم در مشروعیت بخشی دولت ـ ملت
نقش مهمی ایفا نموده است. ملیگرایی
توانست بر تضادها و اختلافات درونی
طبقات سرپوش بگذارد و در قبال دول
خارجی نیز انگشت بر روی غرور و احساس
ملی بگذارد؛ همچنین کلیه نهادها و
ساختارهای جامعه را به تمرکزگرایی سوق
داده و نقش سوپاپ اطمینان را در برابر
ارزشهای دموکراتیک و اشتراکی بازی
کرده و آب به آسیاب نیروهای
تمامیتخواه میریزد. مهمترین
نتیجهای که از مطالب فوق میتوان
گرفت این است که نظام مبتنی بر
یکپارچگی ملت و دولت نظام آنتی
دموکراتیک خواهد بود. هم دولت به
ابزاری توتالیتر جهت بکارگیری فشار
تبدیل شده هم ملت تنوع و غنای خود را
از دست داده است. شور و تکاپوی
شهروندی در دولت و جامعه سرمایهداری
به مراتب از تحرک و جنبش فردی و
اجتماعی قرون وسطی کمتر است. هیچ
جامعهای به اندازه جامعه سرمایه داری
به دولت ضمیمه نشده و نپیوسته است.
هیچ دولتی به اندازه دولت
سرمایهداری, اجتماعیشدن و فرد باوری
را از هم تجزیه نکرده و تعادل ملت را
بهم نزده است.
حال, شکل تا حدودی مشخص شد بنابر این
لازم است به راه گذار از این معضل نیز
اشارهای شود.
راهحل، ملتشدن
دموکراتیک است
نه ملتشدن شرکتهای
جهانی
ملتشدن میتواند به دو شیوه روی دهد؛
یكی اینکه با ورود به میادین
بینالمللی و ادغام در شرکتها و
سرمایههای فراملی به هویت پیچیده و
«کوسموپولتیک» دست میابد. همانطوریکه
میدانیم شرکتهای جهانی هیچ وقعی به
منافع و ارزشهای ملتها نمینهند و
برای دفاع از منافع قدرتطلبی,
اقتصادی و نظام خودشان، در کلیه ابعاد
زندگی انسانها نفوذ میکنند و بر
آنها حکم میرانند. در این فرایند,
بدنه اجتماع پوسیده شده و تحلیل
میرود که به این نظام حکومتی
نظام«بیوـ قدرت» گفته می شود.
شرکتهای جهانی برای حفظ منافع خود
حتی به دولت ـ ملت هم رحم نکرده و در
صدد گذار از آن هستند چه برسد به
ملتها. بلایی که در این مرحله از
تحولات بر سر ملت و ارزشهای ملی
میآید را میتوان نابودی تدریجی ملی,
از دست رفتن وحشتناک ارزشها,
درافتادن به دام درگیریهای درونی _
بیرونی ملی, رشد بیرویه بروکراسی
حکومتی و سقوط ارزش دموکراسی و برابری
و آزادی بیان نمود. بعضی از قدرتها به
ساختارهای سیاسی _ جهانی راهافتهاند.
بعضیها هم تا حدودی توانستهاند با
حفظ استقلال خود به هستی خود ادامه
دهند. اما کشورهای منطقه نتوانستهاند
از نظام دولت ـ ملت دست بردارند و
قادر هم نیستند وارد نظام جهانی قدرت
شوند.
با توجه به اینکه ساختارهای فراملی
قدرت, آنتی دموکراتیک می باشند،
کشورهای مذکور در وضعیت کنونی نیز
نمیتوانند مدت زیادی دوام بیاورند.
در این صورت محکوم به فروپاشی هستند.
گزینه دوم ملتشدگی, ملت شدگی
دمكراتیک میباشد. شناخت و آگاهی
درمورد ملت دموکراتیک ریشه در این
بینش دارد که ملت شکلی از جامعه است
نه جزئی از دولت. بر اساس این بینش
کلیه ارزشهای ملت به جز ارزشهایی که
از طریق دولت منحرف شدهاند, معتبر و
بار ارزشی دارند. روند شکل گیری و
تکامل کلیه ملتها حتی بعد از تسلط و
تصرف دول بر ملتها نیز ادامه داشته
است. زبان, فرهنگ, فعالیتهای سیاسی و
اقتصادی در قالب و رنگهای گوناگون به
موجودیت و رشد خود ادامه دادهاند. در
اکثر مواقع این ارزشها در موقعیت
مخالفت و جنگ با دولت قرار گرفتهاند.
حتی بعد از شکست سالهای 71ـ1848
فعالیتهای خودگردانی و دموکراتیک _
اشتراکی ملت به پایان نرسیده و در
قالب جنگهای طبقاتی و ملی و مبارزات
و فعالیتهای محیط زیستی و فمنیستی
جریان یافته است. هنگامی که دولت دچار
بحران شده و در پی حکومتهای جدید
بود, ملت بدون اینکه به سوی شرکتهای
جهانی رو کنند، درصدد ایجاد فرصت و
زمینهسازی بروز اشکال حکومتی
خودگردان بودند.
دیگر زمان جدایی ملت از دولت فرا
رسیده. این بدان معنی است که بایستی
از سلطه و حاکمیت دولت رهایی یافت.
رشد و گسترش زبان, فرهنگ, عقاید
مذهبی, تولید اقتصادی و حتی بازار
تجاری برخلاف آنچه تصور میشود احتیاج
کمتری به وجود دولت دارد. در اواخر
قرون وسطی شرایط بگونهای متحول شده
بود که این ارزشها در کنار اقتصادی
مختلط و چند زبانی و کثرت فرهنگی و
عقاید مذهبی و حکومتهای مردمی وجود
داشتند. در سده های 16ـ17 این عقاید
حاکم بودند که ملت در کنار ساختهای
دموکراتیک و آزاد و برابر بیشتر می
تواند رشد یابد تا ساختهای دیگر.
بنابراین اگر امروزه بجای اینکه ملت
را به حکومت دولتی محول کنیم، برعكس
از آن تعبیر به نظام دموکراسی نماییم
راه به خطا نرفتهایم. کاربرد اصطلاح
« ملت دموکراتیک» بجای ملتـ دولت
همخوانی بیشتر با تاریخ شکلگیری ملت
دارد. همانطوریکه در بالا هم اشاره
شد, دولت و ملت فقط در سدههای 18 و
19 به هم ملحق شدهاند. این در حالی
است که تاریخ دموکراسی به اندازه
تاریخ جامعه قدمت دارد. سیستم
دموکراسی بسیار بیشتر از سیستمهای
دولتی توسط کلانها, قبایل, قومها و
ملتها پیاده شده است. اگر قبول کنیم
که مرحله ی ملتشدن از قرن 12 به بعد
شروع شده، میتوان گفت که ملت تا
اواخر قرن 18 بیش از آنکه با نظامهای
مونارشیک و حکومتهای دولتی
سرمایهدار سروکار داشته باشد، با
نظام دموکراسی درآمیخته است.
اینکه ملت جدا از دولت میباشد، بدین
معنی نیست که نباید هیچ رابطهای با
دولت داشته باشد. بلكه شرط اساسی برای
دموکراتیزه نمودن ملت میباشد. این
فرایند شبیه به تزریق دموکراسی به
جمهوری میباشد. ملت میتواند بدون
اینکه با دولت درگیر شود با آن از در
مسامحهای محدود درآید. حتی در بعضی
از جاها علیرغم ماهیت ملت دموکراتیک,
«ملت دولتی» نیز وجود خواهد داشت. این
وضعیت دوگانه با درگیری و ستیز برطرف
نمیشود؛ زیرا چنین برخوردی مغایر با
فلسفه وجودی ملت دموکراتیک میباشد.
اما تا زمانیکه ملت دموکراتیک نشده و
به حکومت ذاتی خود دست نیافته بایستی
در برابر مسامحه دولتگرا مقاومت
نماید و در صدد متحول ساختن دولت باشد
که در این صورت جامعه دولتگرا نیز از
نظر نهادی و آماری محدود خواهد شد و
پرده مشروعیت دولت برداشته شده و
تودهای که دولت بر آن حکم میکند به
آگاهی و روشنگری کافی دست میابد و
بدین ترتیب دولت به دولت محدود تنزل
میابد.
دولت دموکراتیک بر اساس گروهبندیهای
مردمی استوار است که به حکومتهای
مردمی خودی دست یافتهاند . سازمانها
و تشکلهای دموکراتیک و اشتراکی
روستاها, محلات و شهرها ایجاد
میشوند. در راس این تشکلها, مجالس و
کمونها قرار میگیرند. هر کس راجع به
کلیه مسائل و امور زندگی و محل اقامت
خود تصمیماتی اتخاذ مینماید و عملی
میسازد. این مجالس و کمونها بدون
اینکه منتظر عملکرد دولت مرکزی باشند
ارگانهای اجرایی امورات خودی هستند.
با توجه به اینکه این ارگانها بدون
در نظر گرفتن اختلافات طبقاتی, جنسی و
مذهبی و با تکیه بر اتحاد شهروندی
آزاد و برابر وارد عمل میشوند،
میتوانند در کاهش فاصله طبقاتی,
نابرابریها و محرومیتها نقش بازی
کنند. بسته به اینکه دموکراسی تا چه
سطحی پیاده شود، برابری و آزادی هم به
همان نسبت رشد و گسترش خواهد یافت.
خوش بینی, همکاری و صداقت, تعهد و
پایبندی, زندگی آگاهانه و رعایت مسائل
اکولوژیک و صلح اجتماعی ناشی از بروز
ملت دموکراتیک با ایجاد تشکلها و
سازمانهای اشتراکی در جامعه فراگیر
خواهد شد.
یکی دیگر از ارکان اساسی ملت
دموکراتیک، فردی است که حاصل آگاهیها
و دانش شهروند آزاد و برابر است. فردی
که بر اثر نظام مالیات رای و
سربازگیری حکومت مرکزی خرد شده و از
بین رفته اما در نظام ملت دموکراتیک
بار دیگر به خود آمده و این بار با
ارادهای آزاد، خود بر خود حکومت
خواهد کرد. تشکلهای دموکراتیک و
اشتراکی با تکیه بر شهروند آزاد رشد
خواهند کرد. زیرا فرد در اینجا نقش
کوچکترین سنگ بنای ملت دموکراتیک یعنی
شهروندی را بازی میکند. شهروندی دیگر
نه بر اساس قوانین و معیارهای دولتی
بلکه با توجه به سطح مشارکت آن در
نظام دموکراسی تعریف میشود. شهروند
آزاد و برابر؛ کسی است که در برابر
کلیه جامعه و میهنش و در راس همه در
برابر محل اقامت خود احساس مسئولیت
کرده و آگاهانه با انسانها و طبیعت
برخورد میکند. همچنین خود را در مرکز
سیاست میبیند و خود به امورات حکومتی
خود میپردازد. شهروند مذکور با حکومت
نیز روابط عقلانی برقرار نموده و با
داشتن عقاید سازنده و پیشرو، در روند
تولید اجتماعی شرکت میکند و به
نقطهای تعادل میان پدیده اجتماعیشدن
و فرد باوری دست میابد.
سیاست اقتصادی ملت دموکراتیک به محض
گذار و جدایی از سرمایه مرکزی دولت به
ساختار تولیدی دموکراتیک که مبتنی بر
تنوع و گوناگونی است دست میابد. چرخه
« پول, پو ل میآورد» محدود میشود.
نظام تولیدی مبتنی بر ارزش کاربردی و
توزیع عادلانه گسترش میابد.
تعاونیها, آتلیه سازیها, احیای مجدد
کشاورزی, کارگاههای متکی بر سرمایه
در گردش و تجارت نه مبتنیبر سودآوری
بلکه تجارت مبتنی به رفع احتیاج و
مایحتاج رشد خواهد کرد.
همانطوری که دیده میشود ایدئولوژی
اجتماعیشدن از پایینترین نقطه یعنی
از شهروند آزادـ برابر تا بالاترین
نقطه جامعه یعنی ملت دموکراتیک، از
ملیگرایی زدوده شود و آگاهی و فرهنگ
دموکراتیک و اشتراکی و تشکیل سازیهای
مبتنی بر آن گسترش مییابد. تبعیضهای
موجود در موقعیتها و اقشار اجتماعی
اعم از جنس, نژاد, ساخت ملی, مذهب و
سن رد میشوند و به سوی تعادلی آزاد و
برابر حرکت میکنند. اگر این امر تحقق
یابد و اکولوژی اجتماعی بوقوع بپیوندد
تعادل اکولوژیک میان جامعه و طبیعت
نیز برقرارمیگردد که این یعنی صلح
اجتماعی.
همانطوریکه ایدئولوژی درصدد گسترش
فرهنگ صلح در درون است بایستی همچنان
با این وجهه برخورد نماید. ملت
دموکراتیک با چنین نیروی خارجی درگیر
نمیشود و همیشه در صدد برقراری صلح
در درون و جلب اعتماد از خارج است. با
توجه با اینکه سلطهگری ملی را پشت سر
نهاده، هیچ وقت به غصب و تصرف
ارزشهای دیگران چشم نمیدوزد, از
آنجایی که ملت دموکراتیک از نظام
دولتـملت عبور کرده، نباید با
مطلقسازی حدود دولت با آن برخورد
کند؛ لزومی برای اینکه بخاطر مرزها
منازعه كند، وجود ندارد. بلکه وطن
مبتنی بر ساختار بیوفرهنگی را اساس
میگیرد و آنرا زمینه اصلی برای حیات
اجتماعی میداند. هنگامیکه وطن مورد
اشغال و تجاوز نیروهای متخاصم قرار
گیرد باید به مقابله با آنها بپردازد.
ملت دموکراتیک دغدغهای برای اینکه
بخاطر بازار نزاع کند ندارد چون بر
محور اتحاد دموکراتیک کلیه ملتها
حرکت میکند. «بهترین و صحیحترین راه
رهایی از مشکلات و بیماریهای نهیلیسم
و انکارگرایی و فاناتیسم ملی و
افراطی، سنتزگرایی و ترکیب ارزشهای
متنوع کلیه اقشار ملت است».
بخش دوم:
همانطور که در بالا هم به آن اشاره
کردیم, ساختار و شالوده مدیریت و شیوه
حکومتی ملت دموکراتیک, ساختار دولت
نیست بلکه کنفدراسیون دموکراتیک
میباشد. به عبارت دیگر, هدف نه تشکیل
کنفدراسیون دولتی بلکه تشکیل
کنفدراسیون دموکراتیك میباشد. بر
اساس موازین کنفدرالیسم دموکراتیک
بایستی جامعه از پایین یا به تعبیری
دیگر" به طور افقی" سازماندهی یابد.
در این صورت؛ روند دموکراسی در کلیه
نهادهای |