مساله‌كرد و رویكردهای ناسیونالیستی در ایران

رامین گارا

 

ناسیونالیسم به‌لحاظ دستورزبان و مطابق علم اشتقاق (ریشه‌شناسی) بسیار حایز اهمیت است. بطور خلاصه کلمه nation (ملت) دارای ریشه لاتینی است و تعلق‌خاطر به زادگاه را می‌رساند. کلمه ناسیون در اروپا و در زبان انگلیسی و فرانسوی در قرن چهاردهم پدیدار شد و همراه با کلمه ناسیونالیسم دلالت سیاسی دارند و به مرور زمان در قرون هجدهم و نوزدهم در تمامی اروپا رایج گشتند. مفسران و اندیشمندان در تعریف ناسیونالیسم به نوعی تعریف کلی و مشترک که تمامیت فکری آن را دربرگیرد، نرسیده‌اند، چرا که مکاتب مختلف ناسیونالیستی فراوانی بعد از قرن هجدهم سربرآوردند. لذا تعریف‌ها مختلف و غامض گشتند. البته گاهی اوقات کلماتی مانند ملت، ملیت گرایی، ملی، خودمختاری ملی و منافع ملی در چشم‌انداز تعاریف اكثر اندیشمندان بطور مشترک دیده می‌شود و چه بسا اغلب اوقات این کلمات در هم تداخل پیدا کرده و در معنای همدیگر به مقصود به‌کار رفته‌اند. البته فونکسیون کلمات و اصطلاحات فوق بسیار جداگانه می‌باشد. با پدیدارشدن مدل دولت‌ـ ملت، تاحدودی مرزی مشخص میان ملت (یعنی چند قومی) و ناسیونالیسم (نبردهای تک قومی ملی) مشخص گشت. هکذا گاهی تعریف ملت را برای قومیت نیز به کار می‌برند. اگر در جایی منظور از ملت، اختصاص و تعلق دولتی باشد آنگاه آن تعریف با تعریف ملت ناهمخوان می‌گردد و اگر منظور از ملت، دولتی باشد که گروه‌هایی قومی را در خود دارد و این مهم را «دولت ملی» می نامند که نقش مرکزیت برای اقوام داخلی کشور مربوطه را دارد و باید تمام اقوام و اقلیت‌ها پایبند و وفادار به آن باشند. آنگاه بازهم تعریف ملت به انحراف كشیده می‌شود. حال یک نکته اساسی قابل ذکر است که بعد از قرن هجدهم جوهری معنایی در ناسیونالیسم می‌چربد و آن قالب «خودمختاری ملی» می‌باشد که به تأثیر از جنگ‌های رهایی‌بخش ملی، احساسات ملی تمامی اقوام و اقلیت ها غلیان نمود و داعیه استقلال و جدایی‌طلبی مهر خود را بر ناسیونالیسم زد که شرط موجودیت ناسیونالیسم، جدایی از دولت حاکم و آزادی خود آنها در وضع قانون اساسی خاص خود و تشکیل قوای مجریه، مقننه و قضاییه می‌باشد. این مهم دولت‌پرستی را در ناسیونالیسم نضج بخشید. غیر از این می‌بایستی اقوام و اقلیت‌ها به ناچار در حاكمیت دولت حاكم مركزی قرارگیرند و جزیی از «ملیت» در آن كشور باشند و ملیت هم همانا شهروندی حقوقی در دولت مربوطه است كه مثلا تابعیت كردها،آذری‌ها، بلوچ‌ها و غیره در ایران از نظر حاكمیت، تحت كنترل دولت مركزی هستند اما از هیچگونه حقوق شهروندی مطابق چارچوب‌های دولت ملی رایج نیستند لذا می‌توان گفت كه دولتی ملی در میان نیست. ناگفته نماند كه چنین دولت‌‌هایی در روابط دیپلماتیك خارجی خود دم از منافع ملی می‌زنند كه هیچ‌گاه واقعیت ندارد. زیرا؛ مثلا رژیم اسلامی كنونی ایران از دولت ملی برخوردار نیست و هرگاه دم از منافع ملی بزند، مسلما منظور از آن «اراده دولت» و «خواستگاه‌های دولت» است و هیچ قرابتی با خواست‌های اقلیت‌ها و اقوام دربرگیرنده آن كشور ندارد. می‌توان نتیجه گرفت كه در صورت وجود پدیده دولت و حاكمیت آن هیچ‌گاه قومی صاحب اراده در تمام حوزه‌ها نمی‌گردد، چراكه همه‌چیز در انحصار دولت قرار می‌گیرد و اصطلاحاتی مانند خودمختاری ملی و منافع‌ ملی تا زمانی كه در قالب دولت موجودیت یابند، تنها یك فریب خواهندبود. البته این تعریف از آن دسته‌ای می‌باشد كه دولت را رد می‌نمایند. حال نتیجه‌ می‌گیریم كه ناسیونالیسم در ایران با توجه به طی روند فوق یا وجود نداشته و یا هنگامی كه به منصه ظهور رسیده، زیر سایه دولت قرار گرفته است. آنچه مرا به حیرت وامی‌دارد این است كه هر دولت و نهاد ناسیونالیستی دم از خودآگاهی ملی و هویت ملی(زبانی، فرهنگی، تاریخی و غیره) زده اما با توجه به تضاد و چالش حاد فوق، كاركرد آنها فقط و فقط مغلطه‌اندازی و انحراف بوده است كه می‌توان آنها را «ضد انقلاب‌ها» نامید. از این به بعد بیداری جهانی امر اساسی در آزادی خلق‌هاست و آن بیداری، وقوف بر این مسئله است كه دولت یعنی بیان سیاسی مفاهیم با توجه به فلسفه قدرت برای رفع عطش هولناك خود آن. در قالب دولت همه‌چیز صرفا به یك بیان سیاسی عوامفریبانه تبدیل شد و همین منش‌های دولتی از بدو تولد اندیشه ناسیونالیسم، بدان شالوده بخشیدند و به شكل یك ایدئولوژی درآوردند. و وقتی دولتی باشد آن هم از نوع سلطنتی و رژیم اسلامی كنونی ایران، مسلما به ابعاد فرهنگی ملی توجه نشان نمی‌دهد و این التزام حذف می‌گردد و ناسیونالیسم از جوهر همه‌جانبه خود می‌افتد و به نوع «دولتی» تبدیل می‌شود. چنین ناسیونالیسمی را می‌توان همان میهن‌پرستی و نژاد‌پرستی نامید كه با ناسیونالیسم به شكل اولیه و طبیعی فاصله بسیار دارد. چنین امری مولد جنگ‌های خونین میان اقوام بویژه در خاورمیانه گردید. از ابتدای تاریخ یعنی از هنگام ظهور پدیده دولت در زمان سومریان تا كنون مایه‌های اندیشه ناسیونالیسم پرستشی با دولت همزاد و همگام بوده و اوج آن را می‌توان در امپراتوری روم دانست. عده‌ای از اندیشمندان دچار غلط مبحث شده‌اند و پیدایش دموكراسی، رشد صنعت و پلورالیسم (كثرت‌گرایی) را عامل ظهور ناسیونالیسم به مثابه یك ایدئولوژی دانسته‌اند كه یك انحراف بیش نیست، زیرا این مفاهیم با مقوله ناسیونالیسم طبیعی هیچ پیوند طبیعی ندارند؛ عامل اصلی، سیستم‌های خاص بوده‌اند كه آنها را بطور نادرست با هم درآمیخته‌اند.

انواع ناسیونالیسم

در بررسی انواع ناسیونالیسم نباید احساسات پاك ملی یك مردم و یك قوم برای احقاق حقوق طبیعی كه ناسیونالیسم فرهنگی و طبیعی نامیده می‌شود با انواع ناسیونالیسم‌های دیگر كه هركدام را اكنون تعریف خواهیم كرد اشتباه گرفته‌شوند؛ زیرا منظور از انواع ناسیونالیسم آن مكاتبی هستند كه به مثابه ایدئولوژی و نهضتی‌ سیاسی تعریف‌شده‌اند و از بطن دولت و قدرت برخاسته‌اند و پدیده‌هایی جدید و غربی می‌باشند. همچنین هركدام بدلیل عدم انسجام ایدئولوژیكی ـ فلسفی، از دكترین‌های متفاوت از هم برخوردار‌گشته‌اند. درآمیختن ناسیونالیسم با پدیده‌هایی مانند نژاد، مذهب، لیبرالیسم، سوسیالیسم و غیره موجب بوجود آمدن انواع آن گشته‌است. در جهان معاصر فلسفه ناسیونالیسم با اندیشه قدرت یكی گشته و هرجا كه خلاء ایدئولوژیكی ایجاد گشته، خود را بروز داده است.

ناسیونالیسم طبیعی؛ را طبیعتا نباید به عنوان نوعی ناسیونالیسم به حساب آورد. طبق تفكر آپوییسم این مهم مصداق دارد زیرا رهبرآپو با هرگونه گرایش ملی‌گرایی مخالف است؛ البته در حكم ایدئولوژی و نهضت سیاسی از نوع اروپایی آن كه سیستماتیزه و سازمان‌یافته است و با قدرت و ستیزه‌جویی درآمیخته و در جهان گسترش‌یافته. بنابراین رهبری، تنها به شكل طبیعی آن یعنی در چارچوب حقوق فرهنگی بسنده می‌‌كند. این مقوله را در بخش ناسیونالیسم فرهنگی توضیح خواهیم داد. ناسیونال سوسیالیسم؛ این نوع، در اروپا شكل گرفت كه محور اصلی آن را نژادپرستی تشكیل می‌دهد كه یك جریان انحرافی بیش نیست، زیرا این دسته، ناسیونالیسم را به عنوان یك نرم ذاتی در اجتماع قلمداد می‌نمودند. این نگرش‌ها آخر سر در ظهور نازیسم بسیار نقش‌آفرین شد. ناسیونالیسم لیبرال؛ این نوع لیبرالی، خود را به روابط لوكالیسم(محل‌گرایی) محدود نمی‌كند و تزها و اندیشه‌هایش را جهان‌گرایانه و جهان‌شمول می‌داند. این ویژگی سبب محبوبیت بیشتر آن در جهان شد كه البته اهداف اقتصادی آن چنان بود كه اقتصادی مصرفی را ترویج می‌بخشید. شرط خطرناك ناسیونالیسم لیبرال، استحاله‌فرهنگی(آسمیلاسیون) می‌باشد. ناسیونالیسم ابزاری؛ این نوع از نظریات و اعتقادات ماركسیسم و لنینیسم برمی‌خیزد و آن را پدیده‌ای هنجاری قلمداد نمی‌كنند، فقط اعتقاد دارند كه برای غلبه بر امپریالیسم و دستیابی به آزادی اقوام می‌توان بصورت ابزاری از ناسیونالیسم استفاده كرد. ناسیونالیسم دولتی؛ با رشد سریع صنعت و اقتصاد در دو قرن اخیر، اندیشمندان پی بردند كه امر نوسازی جهانی ملت‌ها پایه‌ای می‌باشد و برای داشتن ساز و كار منسجم و منظم، نظامی سیاسی بالضروره می‌باشد تا بتواند فرد را با دولت پیوند دهد و چه بهتر كه امر نوسازی و نظام سیاسی را دولت انجام دهد و حتی داعیه آنها این بود كه تنها دولت می‌تواند این را عملی نماید. این اندیشه به دولت و وجود سایه آن بر سر مردم، مشروعیت بخشید. این بینش در پی نظریه صنعتی شدن و گسترش كلان‌شهرها جان گرفت و نقش موثری در شكل‌گیری دولت‌ـ ملت داشت. در این نوع، فرهنگ والا، فرهنگ دولتی دانسته شد. ناسیونالیسم محافظه‌كار سنت‌گرا؛ این نوع ناسیونالیسم با عصر رنسانس و روشنگری در ضدیت می‌باشد و بر استمرار تاریخ، اسطوره‌ها و آداب و رسوم، آیین‌ها، زبان و غیره تأكید دارد و ملت را محصول تاریخ می‌دانستند و سنت را بر عقل و انقلاب برتری می‌دادند. ناسیونالیسم تمام عیار؛ كه با دیگر ناسیونالیسم‌ها به ضدیت برخاست و شوونیستی بود، وجود یك دولت ملی را شرط اساسی می‌دانست. لذا جدایی‌طلبی و نژادپرستی و نظامی‌گری را ترویج می‌بخشید و برخلاف نوع لیبرال، غیرعقلانی بود. ناسیونالیسم مذهبی؛ این نوع را با توجه به ویژگی‌های نظری آن نمی‌توان به عنوان یك خصیصه اصلی برای ناسیونالیسم برشمرد، زیرا در جهان بصورت نادر روی داده؛ از جمله در كشورهای ایران، ایرلند و لهستان. اما دین و مذهب در ناسیونالیسم مدرن تعیین كننده نیستند. در ایران كنونی عنصر تعیین‌كننده در مناسبات سیاسی بیشتر مذهب است، بعد قومیت. گذشته از آن مذهب از ناسیونالیسم استفاده ابزاری می‌كند.

با گسترش پدیده‌ جهانی‌شدن كه نئولیبرالیسم سعی در به كنترل درآوردن آن دارد، امروزه ابعاد اكونومیك در بازار جهانی ملت‌ها وزنه سنگین را تشكیل می‌دهد و ناسیونالیسم اقتصادی با محور رفاه ملی بیشتر در پی كسب پیروزی در رقابت‌های تجاری بین‌المللی است.

ناسیونالیسم ایرانی؛ از ابتلا تا اعتلا

ناسیونالیسم در ایران را بخاطر اهمیت تنوع‌قومی كه تاكنون مسئله‌ساز بوده بررسی می‌نماییم. برخلاف امروزه كه گلوبالیسم بیانگر گرایش دولت‌ها و ملت‌ها به ایجاد همگرایی و تأسیس اتحادیه‌های منطقه‌ای است، در قرن نوزدهم و قرن بیستم با محو استعمار كلاسیك تمامی اقوام سعی در جدایی‌طلبی و تشكیل دولت مستقل و رهایی از استعمار داشتند. لذا، بهترین بینش، ناسیونالیسم بود كه بازار آن گرم بود و مناسب می‌نمود. جنگ‌های جهانی اول و دوم نظام سیاسی‌ـ اقتصادی استعمار جهانی را برهم‌زد و چه بسا كشورهای استعمارگر بر اثر تخریبات فراوان جنگ تضعیف گشتند و اقوام فرصت تنفسی یافتند تا با آن رمق كم، كه در آنها مانده بود، داعیه آزادی‌طلبی خود را عملا مطرح نمایند. بنابراین ایران هم از موج‌های این جنگ‌ها مصون نماند و به اشغال متفقین درآمد. در همین زمان بود كه كردها و آذری‌ها اقدام به تأسیس جمهوری‌های خودمختار نمودند و در مركز هم حركت‌هایی مانند مشروطه‌خواهی بروز یافتند. گذشته از اینها خیال‌پروری‌ها و ادعاهای رضاخان نیز برای ایجاد دولت و نظامی مدرن‌خواه، مزید بر علت شد.

در ایران قرن سیزدهم همیشه یك شاه از طریق قبایل و حاكمیت بر ایل و قوم و سپس همپیمانی با برخی قبایل، به جنگ با برخی دیگر از قبایل مخالف می‌رفت و با این تاكتیك‌ها و عملكردها به تخت سلطنت دست می‌یافت. بویژه قاجاریه، صفویه، زندیه و آخر سر پهلوی كه همه و همه از یك قماش و طبقه یعنی مالكان و سركردگان ایلی و قبیله‌ای بودند. اما از نیمه دوم قرن بیستم به بعد با گسترش جمعیت و صنعتی شدن تدریجی ایران، موجودیت قبیله‌ای و ایلی در تثبیت قدرت بسیار تضعیف گشت و دیگر همانند گذشته كه شاهان از آن طبقات بالا و شبكه‌های قبیله‌ای قومی به سلطنت می‌رسیدند، از این دوره به بعد هم متأثر از وجود ارتش مدرن و هم متأثر از صنعتی شدن متناسب با زمان و هم بدلیل پابرجایی نفوذ دین در میان تمامی طبقات جامعه از جمله خان‌ها، ملاها، مالكین، زمین‌داران كوچك و حتی طبقات پایین مانند كسبه‌های خرده، حمالان، عمله‌ها و دست‌فروشان، نفوذ دین بیشتر گشت. چه بسا در ایران قبل از دهه 50 دوره‌هایی انقلابی و مدرنیزاسیونی هرچند ضعیف مانند مشروطه‌ و بعد‌ها ترویج تفكرات ماركسیستی، عملا سبب تغییر بافت زندگی قبیله‌ای و روستایی شده بود و بیشتر ساخت شهری را تا اندازه‌ای زمینه‌ساز این پی‌ریزی نموده بود كه بعدها پس از دهه 50 كه نفوذ دین در عین مدرنیزاسیون و پیشرفت‌های آن زمان قوی‌تر از مفاهیمی مانند قبیله، طایفه، ایل و سلطنت در میان اجتماع بود، بنابراین برخلاف تاریخ پیشین، نفوذ‌ دین‌گرایان وطبقات حامی آن یعنی صاحبان مساجد(امام‌جمعه‌ها)، حجت‌الاسلام‌ها و مجتهدان(آیت‌الله‌ها) بیشتر شد و كارت تثبیت قدرت این بار توسط آنها از خاندان سلطنتی ربوده شد و طبقات دین‌گرا بر ایران تسلط پیداكردند، آن‌ هم با هویت شیعی كه در نتیجه آن، ولایت فقیه هم همچون نهاد و طبقه‌ای جدید توسط خمینی بنیان‌گذاری شد. این نهاد تمام قدرت ملی‌گرایی، محلی، قومی و قبیله‌ای را با توسل به ترویج امت واحد و امت‌گرایی به قبضه خود درآورد. لذا ناسیونالیسم شكست خورده‌ای هم كه در دوران مشروطه تولد یافته و اوج گرفته بود، رنگ و چاشنی مذهبی بدان بخشیده شد؛ حتی ظهور شبكه‌ای به نام ملی‌ـ مذهبی‌ها تحت تأثیر سیاست‌های كلی و نظام‌یافته ولایت فقیه قرار گرفتند و پایشان بر سكوی قدرت لغزید. تمام مفاهیم و پدیده‌ها رنگ‌ مذهبی و اسلام سیاسی به خود گرفتند. در واقع نبرد یك ایدئولوژی حاكم با دیگر اندیشه‌ها و ایدئولوژی‌ها صورت گرفت. مذهب‌گرایی در قالب و پوستین جمهوریت پا به عرصه گذاشت كه در تاریخ اسلام این ادغام خود یك بدعت می‌باشد و به یكباره با سلطنت و پادشاهی سنتی ایران بسیار غریب می‌نمود. و این پایان فجیع یك تاریخ ‌ 2500ساله و شروع تاریخی سلطنت مذهبی بود.

اختلاف مذهبی میان كردها و دولت مركزی ایران(فارس‌های شیعه مذهب) همیشه بحران برانگیز بوده است. بویژه هنگامی كه در دوران صفویه، امپراتوری صفویه شیعی با امپراتوری سنی عثمانی درگیر جنگ بوده گرایشات مذهبی روسای ایل‌های كردی را به سوی طرفداری و ملحق شدن به عثمانی‌ها سوق می‌داد. لذا اعتماد شاهان صفویه تقلیل یافت تا جایی كه تعدادی از روسای ایل‌های كردی را از سمت‌شان عزل و بجای آنها منسوبان غیركرد را بر سر كار می‌آورد كه این مهم تنش مذهبی‌ـ ملی را بیشتر كرد. این یك عامل جدایی‌طلبی كردها بود. عامل دوم؛ جایگزینی یك دولت متمركز‌گرای بوروكراتیك بجای دولت سنتی نیمه‌متمركز كه از ایلات كل كشور تشكیل می‌شد. لذا امیران و روسای ایلات كرد در كردستان از پهلوی‌ها ناراضی شدند. زیرا از قدرت و اختیارات محلی آنها كاسته بود. كه متقابلا سبب شد كه رضاخان هم نتواند یك دولت ملی تشكیل دهد، لذا به دولت مركزی اكتفا كرد. عامل سوم در ایجاد تنش و بروز میل جدایی‌طلبی در دوران بعد‌ از انقلاب اسلامی بود كه هم از نظر اختلاف مذهبی و هم ملی‌، كردها را مورد ستم قرار داد و بار دیگر تاریخی همانند دوران صفویه چه بسا تراژدیك‌تر تكرار گردید. این تنها امروزه نیست كه مسئله خودمختاری مطرح است بلكه در طول تاریخ كردها، همیشه خودمختاری وجود داشته و مطرح بوده است . طوری كه تا دوره پهلوی خودمختاری كردستان در دست امیرنشین‌ها و روسای ایل‌ها بوده است كه حكومت‌های كوچك محلی تلقی می‌شدند. اما با ظهور پهلوی و میل به تشكیل دولت ملی مدرن موقعیت ایل‌ها و خودمختاری آنها طی سه عامل فوق رو به سقوط ‌نهاد و می‌بینیم كه از دوره رضاشاه به بعد مسئله خود‌مختاری عملا و رسما از كردها و امیرنشین‌ها ستانده شد و همزمان با آن ناسیونالیسم ظهور كرد. اما نه صرفا برای اعاده خودمختاری بلكه جهت هرچه بهتر كردن اوضاع سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، اتنیكی و غیره كه این موراد همراه با سه عامل نامبرده پدیده‌ای به نام «مسئله‌كرد» را در درون خود پروراند كه امروزه از مسایل حاد جهانی و بین‌المللی و منطقه‌ای می‌باشد.

ناسیونالیسم در دوران استبداد سلطنتی همچو ایدئولوژی مدرن نتوانست حتی در اوج دوران مشروطه‌خواهی چیره گردد، زیرا در ساخت و بافت اجتماعی ایران از سلطنت گرفته تا رده‌های پایین روستایی و طبقه‌ای، به تمامی قبیله‌ای و سنتی بود. یك سلسله پادشاهی از قبیله به سلطنت می‌رسید ولی موقعیت اجتماعی و شهری چنان گسترش نیافته بود لذا هیچ ایده و اندیشه نوینی نمی‌توانست با آن جامعه سنتی و كلاسیك پیوند بخورد. نه ایده ناسیونالیستی و نه حتی ایده ماركسیستی، در برابر ناسیونالیسم قبیله، ایل، عشیره و تعدد اقلیتی ایرانی توأم با مذهب، توان مقاومت توده‌ای نداشتند؛ در برابر ماركسیسم هم دین و مذهب‌گرایی همراه با تضادهای درونی خاص مناطق و اقلیت‌های قومی قرارداشت. لذا تنها زمینه برای ایدئولوژی دینی مهیا و مهیا‌تر می‌شد. چراكه چادرنشینی به روستا‌نشینی و روستانشینی به شهرنشینی تغییر یافت و پدیده‌هایی مانند قبیله و ایل و سلطنت زوال یافتند، اما مذهب همچنان پابرجا ماند. طبقات آن: ملاها و اماكن آن مانند: تكیه‌ها، حسینیه‌ها و مساجد پررونق‌تر شدند. این طبقات و اماكن با وزش نسیم تجددگرایی كه از مشروطه‌ آغاز شد، خود را حامی و وكیل‌وصی مردم دانستند و غرب‌زدگی را نفرین فرستادند. این فرایند، استحكام پایگاه اجتماعی دین و طبقات و اماكن مختص به آن و زوال و یا ناكامی ایدئولوژی‌ها و مذاهب بی‌دینی بود(به قول گروه‌های مذهبی آن زمان). این شاید جوابی باشد برای این پرسش كه چگونه بجای سلطنت، جمهوری‌خواهی و بجای شاه، ولایت فقیه بر اریكه قدرت دست یازیدند و چرا ناسیونالیسم در ایران ناكام ماند؟ زیرا:1ـ ساخت‌های قبیله‌ای و عشیره‌ای همچو یك واقعیت جامعه‌شناختی روبه تحول و مدفون‌شدن در گورستان شهرها بودند. و 2ـ همزمان ایدئولوژی پرنفوذ، در حتی تك‌تك سلول‌های اجتماع، دین اسلام بود. مثلا با وجود اختلافات و تضادهای مذهبی شیعه و سنی و با وجود تضادهای اقلیتی مانند فارس، ترك، كرد، عرب، بلوچ و غیره مسلما نكته برجسته مشترك ظهور خواهد كرد و این حیرت انگیز و سرسام‌آور بوده برای دیگر ایدئولوژی‌ها. تفرق مذهبی و جدایی قومی و ملی در ایران همه‌قومی، رویارویی شوربختانه ناسیونالیسم در آن ظروف زمانی است. اما حكومت مذهبی بعد از انقلاب اسلامی از این كارت بویژه بعنوان دستاویز، غافل نماند و برای استواری پایه‌های قدرت از آن سود جست. حتی ناسیونالیسم همچو مدلی غربی كه وارد ایران شد، در انقلاب و حكومت اسلامی قرائتی دینی از آن شد. كه این مهم نمونه آن در ایران، ایرلند و لهستان بصورت نادر در جهان ناسیونالیسم یافت شد. اما باید گفت بعد از افول و یا تضعیف مفاهیم قبیله و عشیره و مفهوم قوم بیشتر رواج یافت و وقایعی تاریخی مانند ملی‌شدن صنعت نفت و نظیر آن، احساسات ملی را در داخل به اصطلاح‌ مرزهای پرگهر به نام ایران پایه‌ریزی نمود كه ناسیونالیسم حكومتی نام دارد. این نوع ناسیونالیسم بعدها در رژیم اسلامی با مفاهیم مردم‌گرایی و جامعه مدنی و مردم‌سالاری لعاب داده شد كه ناسیونالیسم مدنی از عواقب آن می‌باشد. آن نوع، بیشتر جهت جذب اقلیت‌های غیرفارس یعنی كردها، آذری‌ها، بلوچ‌ها و غیره است به صورت عوام‌فریبانه. ظهور انواع ناسیونالیسم در ایران قرن بیستم، خود ناشی از تأثیرپذیری از موج‌ فراگیر پدیده دولت‌ـ ملت می‌باشد. كه بعد از جنگ‌ اول جهانی بافت‌های آن كامل شد و امپریالیسم نوین آن را رایج ساخت. اما امت‌گرایی مذهبی برادرخوانده همان ملت‌گرایی و ملی‌گرایی غربی می‌باشد؛ هرچند كه ادعای تفاوت و تضاد با آنها را دارد.

دولت در ایران دارای تاریخی تقریبا 2500 ساله می‌باشد و از اوان تا آخر با ناسیونالیسم همزاده بوده و افسار ملی‌‌گرایی تا اواخر پهلوی در دست نظام سلطنتی و استبدادی بود، اما خارج از عرصه استبداد در دوران مشروطه جوهری نمیه‌مدرن به خود گرفت و در دوران پهلوی طلایه‌دار مشهور آن مصدق و یارانش بودند كه نوعی ملی‌ـ مذهبی بود. ولی بعد از انقلاب چهره‌ای ملی‌ـ مذهبی مرموزتر به گونه‌ای دیگر به خود گرفت و پرچمدار نامی آن مهدی بازرگان بعد از مصدق بود. در این اثناء حزب ملت ایران در آن زمان هم دارای داعیه‌هایی پرطمطراق از همین نوع بود و وارث این جریان‌های مذكور ولایت فقیه شد. اما در میان كردها پیشوای آن قاضی محمد شد در سال‌های 25ـ 1320 كه توسط ملی‌گرایی سلطنتی ضربه‌خورد و آتش‌ آن خاموش و سركوب شد و در دوران انقلاب هم احزاب مختلف كردی مشابه ایران، نوع مذهبی و ملی آن را شكل بخشیدند كه احمد مفتی‌زاده پیشگام ناسیونالیسم مذهبی نهادینه نشده سست‌بنیان و بدون سازمان شد و احزاب دموكرات و كومله بعد ملی آن را گسترش دادند و هردو جریان ملی‌ـ مذهبی كردها به دست ملی‌ـ مذهبی‌های با ریاست مهدی بازرگان فریب وعده‌های پوچ‌شان را خوردند و توسط خمینی و نهادها و ارگان‌های وابسته به آن با انكار و اعدام روبه‌رو گشته و سركوب گردیدند.

سلطنت پهلوی كه همیشه جشن‌های شاهنشاهی 2500 ساله را جشن گرفته و نیز رژیم اسلامی كنونی، هردو در زمینه القاء ناسیونالیسم به ریشه‌های باستانی اشتراك قومی اقلیت‌های ایران بویژه كردها توجهی نشان نداده و این بی‌توجهی با ظهور بنیان‌برانداز امپریالیسم و فرهنگ لیبرالی آن در سایه دولت‌ـ ملت، بسیار شدید‌تر نشان داده می‌شود. این همان پان‌ایرانیسم و نیز فاشیسم مستتر در نهان حاكمان ایرانی معاصر است كه تمام داعیه‌های ملی و مذهبی آنان را نقش برآب می‌سازد.

در خاورمیانه تمام جریانات ناسیونالیستی از چاشنی لیبرالیسم باردار شده بودند. مثلا نظر ناسیونالیست‌های لیبرال غرب این بود كه هر ملت به اندازه‌ای كه بتواند بقایش را در موازنه قدرت حفظ كند باید مستقل باشد؛ لذا معتقد بودند كه برای حفظ تمامیت ارضی یك كشور اگر لازم باشد، باید بسیاری اقلیت‌های قومی در داخل یك دولت‌ـ ملت ذوب شوند. در خاورمیانه هم بعد از فروپاشی امپراتوری‌های عثمانی و غیره، اصل اساسی همین مورد فوق بود. لذا برخورد لیبرالی دولت‌های تركیه، ایران، سوریه و عراق انكارگرایانه و سركوب‌گری شد، زیرا استراتژی وسعت جغرافیایی برای تثبیت قدرت منطقه‌ای اولویت ضروری‌تر بود و این مهم را مستلزم می‌ساخت.

با وقوع پیشرفت‌ها و تحولات تجددگرایانه در ایران، قبل از هرچیز وجود یك دولت ملی بعنوان مرحله نخست ظهور دولت‌ـ ملت و تحقق آن برای صاحبان قدرت ضروری بود. سیر تحولات دولتی را اینك ارزیابی می‌كنیم.

در ایران معاصر، با برسركار آمدن رضاشاه نوعی دولت‌مدرن در حال شكل‌گیری بود كه بطور كامل نتوانست اكمال یابد. یكی از علل این مهم، این است كه به قدمت دولت 2500 ساله افتخار می‌كردند و لذا پدیده «دولت» را مقدم بر پدیده «ملت» می‌دانستند. این، اندیشه و طرز فكر لیبرالیسم غربی است، زیرا آنها هم همین اعتقاد را دارند كه قرن‌ها پیش از ملت دولت وجود داشته و ملت در قرن نوزدهم و بیستم بعد از انقلاب فرانسه جان گرفته است. این در حالی است كه این نظر بسیار نادرست و ضد تاریخی می‌باشد، زیرا اگر با دیدی اجتماع‌گرایانه به مسئله بنگریم، برایمان اثبات می‌گردد كه طی قدمت هزاران ساله تمدن بشری، %98 كل جامعه در قالب ملت و همزیستی اجتماعی با هم به سر برده‌اند در حالی كه تنها دو درصد از كل این تاریخ را وجود دولت در برمی‌گیرد. با توجه به این واقعیت، در ایران معاصر، بدلیل قدمت دولت، آن را مقدم بر ملت دانسته‌اند به همین خاطر «دولت ملی» هیچگاه تشكیل نشده. البته اینجا ما از بایستگی تشكیل جبری آن حرف نمی‌زنیم بلكه آن را به عنوان دلیل اثبات‌گر برای ستیزه‌جویی دولت مركزی با اقلیت‌های داخلی، برزبان می‌آوریم. پس نتیجه می‌گیریم كه برخورد دولت با پدیده‌ها بویژه پدیž