|
نوشتههای رفیق سهرهلدان (سما
یوجه)
در مورد عملیات رفیق زیلان (زینب
كناجی)
قلبی كه
پرندهوار پرواز
میکند
چند
ل حظه پیش،
زینب چند تا ژتون تلفن گرفته
و در مقابل كیوسك تلفن منتظر بود تا نوبت به او
برسد. كیوسك تلفن در كنار جادهای پر رفت و آمد و شلوغ قرار داشت. دشمن اسم
ین خیابان را «خیابان جمهوریت»
گذاشته بود. اسم عامیانه
این منطقه به «میدان
یاوهگویی» شهرت داشت. زینب با
داشتن حس عمیق مبارزه، مثل هر كس ساكت در
جای خود ایستاده بود. ظاهراً
ساكت و آرام بود. با
استخوانهای برآمده، نحیف، با
صورتی كه در برابر
آفتاب كدر شده و با
چشمهی براق و سیاهش شكل
یك زن كرد را متجسم
مینمود.
با قیافهی
كه حامله مینمود
از هر گونه شك و شبهه دشمن در امان
میماند؛
این حركت او، انسان را به
یاد زنان درسیمی میاندازد
كه برای اینكه تسلیم نشوند خود را از
بلندی و صخره به پایین پرت كرده و زنان
حاملهای
كه سربازان دشمن بر
روی نوزادان آنها شرطبندی كرده و بعد برای اثبات
ادعای خود
به شكلی بسیار وقیحانه شكم آنها را پاره
میكردند.
كیفی كه در دست داشت موجب
خونسردی او میشد
و جلب توجه از او سلب
میشد.
اما تحولات و
حوادثی كه در زیر
این ظاهر
مخفی بود به هیچ وجه مثل ظاهر او آرام
و ساكت نبود. چشمهایش عقابگونه، حاكم بر اوضاع بود، ذهنش به اندازه چهرهاش
راحت و ساكت نبود. گویا در سرش
گردبادی از افكار و احساسات
شروع به ورزيدن کرده بود
اما او با مهارت
خاصی همه آنها را ردیف و مرتب
میكرد
و از طرفی دیگر احساسات و افكار خودش را به موازات هم در
میآورد.
این فعل و انفعالات در مغز زینب در چند دقیقه آخر به اوج خود رسیده بود.او خیلی وقت پیش
سنگینی خود را احساس میكرد.
قالبهای تیانتی
و نارنجكهایی كه به بدن خود بسته بود مثل این بود كه بدنش را تكه تكه میكردند. نارنجكها را بر روی سینه
های خود و قالبهای
تیانتی را به شكل بچهای بر روی شكم خود بسته و با بدن خود یكی نموده بود. حتی نگاه دو نفری كه در
كنار دكهای
كه درآنجا بوده نمیتوانست او را مشوش كند. لحظهای جمله « انشاءالله بدشانسی پیش نمیآید» از ذهنش گذشت. به خوبی از این آگاه بود كه عملیاتگرهای ناموفق چه ضربههایی به حزب زدهاند. بنابراین نمیخواست مسئول چنین چیزی باشد بلكه برعكس، میخواست جواب خوبی به نیازهای مرحله بدهد و پیشاهنگی تاكتیكی را برعهده بگیرد.
برای رسیدن به این هدف و خواسته خود هر چیز اعم از برنامهریزی، مصمم بودن و هدفمندی را بجای آورده بود. همه اینها برای این بود كه
حادثهای
بیرون از اراده او روی ندهد. یعنی همه چیز با اراده او انجام شود.
به یاد رهبر آپو میافتد
زیر لب این جملات را
زمزمه میكرد «اگر عملیات با موفقیت صورت
نگیرد رهبر آپو خیلی ناراحت خواهد شد!
اما از همه بیشتر و بهتر، او عملیات
را درك خواهد كرد و از آن پاسداری
خواهد كرد، در این باره مطمئنم».
صحبتها و گفتههای رهبر آپو و همچنین نامهای كه خطاب به او نوشته بود مثل نوار فیلمی جلو چشمانش میگذشت. لبخندی از درون بر لبانش
نشست. دوباره به خود بازگشت. هیچوقت
حامله نشده بود. اما انقلاب داشت به
سوی زایشی سخت گام بر میداشت.
چیزی كه در شكم خود داشت كودك نبود
بلكه بارسنگینی كه حمل میكرد تاریخی بودن عملیاتی بود كه باید انجام میداد.
زمان زیادی باقی
نمانده بود تا او به میان سربازانی كه
با رژه به پادگان خود برمیگشتند رفته و با گفتن آخرین حرفهای خود ضامن نارنجك را بكشد و خود و پسماندههای كمالیسم را در درسیم به هوا
پرتاب كرده و تكه تكه كند.
او اولین گریلایی میشد كه به شرف شلیك كردن اسلحه
جدید انقلاب و عملی نمودن تصمیم
عملیات انتحاری حزب نائل میآمد. تعجب و شگفتیاش از بی اعتمادی او نسبت به خودش نبود، بلكه او از اینكه خلق كرد به این
زودی توانسته بود به پا خیزد، به وجد
آمده بود. كردی كه تا این اندازه عقبمانده بود با 20 سال مبارزه چگونه
توانسته بود با این سرعت به رستاخیز
خود دست یابد و درآغوش گرفتن خود و
خلق را باور نمیكرد. آیا این یك رؤیا بود، یك
خواب شیرین، یا واقعیت است؟ البته كه
واقعیت داشت و این واقعیت در آن لحظه
با گوشت و استخوانش یكی شده بود. این
شگفتی و هیجان آنچنان زینب را خسته
كرده بود كه گویا مسیر درازی را دویده
است و نفس میزند. علیرغم اینكه خیلی خسته به نظر میرسید اما افكارش مثل سیاهی لشكر به او حملهور میشدند. آن لحظات دنیایی بودند كه تعریف آن غیر ممكن بود. حتی برای یك لحظه هم
كه شده از سربازان چشم برنمیداشت. با این همه، همه علامتهایی كه از دنیای خارج به او میرسید، فوراً
به مغز انتقال یافته و بر مصمم بودن
او صحه میگذاشت. این تصمیم دستوری میشد برای چشمان، گوشها، بینی و اعصابش. با اینكه در سرش حركت تموجی افكار
گذشته و حال در جریان بود اما هیچ
چیزی او را از واقعیت لحظهای كه در آن قرار داشت، جدا نمیكرد. جان و تن او در ارتباط متقابل و منظمی بودند.
از طریق تمركز بر روی
خود، به رستاخیز و دوباره زاییدن خلق
كرد میاندیشید. از كجا به كجا آمده بود. اكنون گریلای زنی است كه نارنجك به تن دارد
و حامله مینماید، اما از آنچه كه میخواهد انجام دهد آگاه است. وگرنه هیچكس تصور این را نمیكرد كه به این سطح برسد. در
روستای « المالی» متولد شده بود. مژده
تولد او نیز بسان دیگر دختران روستای
المالی به پدرش نرسیده بود. روستایش
نزدیك « ملاطیه» بود. ملاطیه به
زردآلوهای خود میبالید، اما سیبهایش هم دستكمی از زردآلوها نداشتند. شاید هم
وجه تسمیه روستا به خاطر دارا بودن
این سیبها بود. اما اسم روستایش به
زبان مادریش نبود. حتی یك بار هم كه
شده از این اسم خوشش نیامده بود. اما
به سرزمینش نزدیكتر بود. آنچنان نزدیك
بود كه گویا آن را در بغل خود گرفته.
به فكر مادرش افتاد. مادرش درد زایمان
زینب را در آن سرزمین كشیده بود. یك
لحظه به شباهت بین خود و مادرش میاندیشید، در حالیكه چند سال است
كه هر دوی آنها مثل دوغریبه از هم
بسیار دورند.
«اگر كوفی (نوعی دستار روسری كه
زنان كرد شمال كردستان آن را بر سر
میگذارند) مادرم بر سرم بود و دامنش
بر تنم بود، تفاوت بین من و مادر از
بین میرفت. درحالیكه قبلاً از كوفی مادرم خیلی
خجالت میكشیدم. او را از خودم میراندم و تحقیر میكردم. نمیخواستم دوستانم مادرم را ببینند. واقعیت او را قبول نمیكردم و نمیدانستم كه من نیز در واقع از اویم. میخواستم مثل من باشد. یعنی خودش را انكار كند. اما حالا چقدر نسبت به او احساس
نزدیكی میكنم، عجب تشابهاتی!...»، زینب این جملات را با خود زمزمه میكرد، یك لحظه ایستاد و بعد ادامه
داد؛ « این چه احساسی است كه من اسیر
آن شدهام؟ البته، مادرانمان بیشتر از همه
نمایانگر میهن ما هستند؛ اما بعد منفی آن را. تشابه میان گریلاهای زن و مادرانشان چه میتواند باشد؟ ازدواج باعث میشود بدن مادران ما زود فرسوده
شود، عامل فرسودگی جسمی گریلاهای زن
هم شرایط زندگی در كوه میباشد. اما تفاوت مهمی وجود دارد، گریلایی، روح زن را لطیف و زیبا میكند. اما ازدواج، انسان را برده و
روح او را زبون و سیاه میكند. چهرهی مادرانمان از رنج گذران زندگی و شوهرشان سیاه میشود. جسم گریلاهای دختر در گرماگرم مبارزه رنگ برنزی به خود گرفته و برق میزند. انسان وقتی با گریلاهای دختر
به صحبت مینشیند،
درمییابد
كه چقدر افكاری شفاف و جوان دارند.
اما مادران ما اینگونه نیستند. هنوز
در سن 13 سالگیاند
كه اذهان، آینده، ایمان و آفاقشان كور
و سیاه میشود. اگر در قلبشان نقطه سفیدی باقی مانده باشد، آنهم به خاطر دلبستگی به
فرزندان میباشد. منهم از این مطمئنم كه در گوشه خانه قلب مادرم جای دارم. آیا اكنون میداند كه من چه احساس شریف و سختی
دارم؟ گیرم كه این حال مرا درك نكند،
اما میدانم كه مرا دوست دارد. نمیخواهم پشت سر من گریه كند، اما میدانم كه گریه خواهد كرد... برادرانم چطور؟...». زینب بازهم توقف كرد و از خود
شگفتزده
شد. هیچ فكر این را نمیكرد كه بتواند در چنین شرایط سختی به یاد مادرش بیافتد و سپس باز به فكر فرو
رفت «پس میبینم چیزی كه من فكر میكردم آن را به خوبی تحلیل كردهام، حتی در لحظات آخر زندگی هم از من دست بردار نیست. هر انسانی
ِمادرش را دوست دارد اما باید بگویم كه من وظیفه انقلابی كردن خانوادهام را بجای نیاوردم. متأسفانه این
بار این مسئولیتم را برگردن رفقای
دیگر میگذارم. بدتر از همه، اینكه شهادت من بتواند گره این مشكل را باز كند مطمئن
نیستم. واقعیت خانواده من زیاد با این
مسئله مناسبت ندارد. فقط
انقلاب است كه میتواند
علاج هر دردی باشد. روزی خواهد آمد كه
آنها هم جایگاه خود را خواهند یافت.
امیدوارم زیاد درنگ نكنند».
زینب درحالی كه به
این چیزها فكر میكرد،
سربازان، مارش استقلال را میخواندند. وقتی كوچك بود نمیدانست این مارش مال كیست و برای چه كسانی نواخته میشود. اما این را به خوبی به یاد داشت كه اگر نتی از سرود را اشتباه میخواند لگد میخورد و دیگر اینكه این سرود تا آنوقت نیز از او دست بردار نبود. این سرود را
در اولین روزهای مدرسهاش شنیده بود. از آن به بعد در همه جا و مكانی با این سرود برخورد كرده و
نسبت به آن كینه گرفته بود. از او جدا
نمیشد. بله... این سرود حتی در لحظهای كه رمقی برای مرگ به خاطر زندگی مانده بود، نواخته میشد. دریافت كه اعصابش به هم ریخته
است. برای اینكه از این تشویش اعصاب
خلاص شود میخواست از فكر كردن بپرهیزد. اولین
موردی كه به فكرش
افتاد این بود كه كمی دربارهی لحظه عملیات فكر كند. خواست به كشیدن ضامن نارنجك بیاندیشد اما سر باز زد.
از فكر كردن لحظهای هرچند كوتاه اما فشرده كه مبادا از ابهت آن كاسته شود خودداری كرد. حتی در
هنگام آماده شدن هم به این پی برده
بودكه به محض اینكه به آن لحظه فكر
كند حال و هوای عجیبی به او دست میدهد. نه بخاطر ترس از این لحظه بود بلكه میگفت «نكند بدشانسی روی بدهد». درحالیكه زینب تا لحظه آخر هم میخواست همه چیز را ببیند، فكر كند،
بشنود و احساس كند. او تصور نمیكرد كه زمان به این اندازه كوتاه را كه دركنار كیوسك تلفن گذرانده بود اینقدر
فشرده سپری كند. لحظهای كه او به آن میاندیشید لحظه مرگ بود. پس، مرگ چه بود؟ آیا به همین سادگی بود او به راحتی
انتخاب میشد؟
اصلاً راحت نبود، اما بودند آنهایی آن را راحت ساخته بودند. آنهایی آزادی،
استقلال، شرف و انسانیت را با خود
دارند همانهایی هستند كه مرگ را ساده
و راحت میگردانند. مرگ در برابر آنها زانو
میزند و حساب پس میدهد. زینب از این آگاه بود.
گوشه پیام خود را با
این معرفت مزین كرده بود. پیام خود را
با تحلیل تاریخ انسانیت شروع كرده و
درآن از نقش رهبران در تاریخ خلقها
بحث نموده بود، بعد به شكلگیری ارتش و جبهه خلق كردستان در جریان مبارزه اشاره كرده بود. در آخر با
گفتن اینكه «مطالب زیادی برای گفتن
دارم» و با یادی از شهدای
گرانقدرآزادی بر لزوم ادامه راه آنها
تاكید كرده بود پس هدف از عملیات خود
را پایبندی به اصول و ارزشها بیان
داشته و آن را بصورتی واضح تعبیر
نموده بود. همه اینها را با آهنگی
شبیه حركت آرام و ساكت آبی روان نوشته
بود. حرف آخر او شبیه ریزش این آب
آرام و صاف از صخرههای بلند و تبدیل آن به آبشاری
خروشان بود.
همانطور كه آرامترین
آبها وقتی در مسیر آبشار قرار میگیرند و سرعت میگیرند زینب هم با سخنان آخرین خود، شتابی آنچنان برنده و مصمم به خود گرفته
بود. وقتی از«آن لحظهها» بحث شود فوراً پاراگراف آخر نامهاش بیاد انسان میافتد. در حالیكه این جملات «خطاب به همه جهانیان اعلام میدارم؛ گوش كنید و چشمهایتان را
باز كنید، ما فرزندان ملتی هستیم كه
سرزمینش غصب شده و در سراسر دنیا
پراكنده شدهاند. ما میخواهیم آزادانه و انسان گونه در میهنمان زندگی كنیم. دیگر سرنوشت ملتم نباید
خون، اشك، ظلم باشد. ما قبل از هركس
عاشق و دوستدار صلح، برادری، دوستی،
انسانیت ، طبیعت و زندگی هستیم. این،
عشق حقیقی است.
ما نمیخواهیم درجنگ بمیریم و بمیرانیم. اما این را هم میدانیم كه چارهای دیگر برای بدست آوردن آزادیمان نداریم...»
در حینی که این جملات
را برزبان میراند،
كودكی در مقابل او میگذشت به او برخورد و زینب یكدفعه به خود آمد. سربازان سرود لعنتی را هنوز میخواندند. زینب با برخورد به كودك
كمی تكان خورده بود. كودك با نگاهی
ملیح به او لبخندی زد، زینب خجالت زده
شد و رویش سرخ شد. كودك با لبخندی
شیرین از او دور شد. زینب بار دیگر به
فكر فرو رفت. از اینكه معنی دوست
داشتن را فهمیده بود، آگاه بود. عشق و
محبت شامل، دوست داشتن زندگی و همه
ارزشهایی است كه زندگی را زیبا میكنند.
وقتی به یاد سخنان
رفیق كمالپیر افتاد و مجدداً
فكرش در میان سطرهای آخر نامهاش گیر كرد. به یاد آورد كه در نامهاش اینگونه نوشته است؛ كشتن و مردن را نمیخواهد، اما برای رسیدن به آزادی این كار اجباری است. در آن لحظه، مراسم سوگند
خوردن او مثل برق از ذهن او گذشت.
زینب مثل دیگر رفقای خود سوگند یاد
كرده بود كه بدون در نظر گرفتن اختلاف
نژادی، جنسی، دینی، زبانی هم در جنگ و
هم در زمان صلح به یاری و نجات
انسانها بشتابد. او چنین گفته بود «در
جنگ و صلح» . قبلاً بر روی مفهوم این سوگند اندیشیده بود. البته كه پرستاری كارمقدسی بود. به
كمك انسانها شتافتن زیبا است. اما این
سوگند با واقعیت جهان امروزی جور در
نمیآمد و شفافیت نداشت. بیش از نصف
انسانها بر اثر ظلم و سركوب و خوف،
خون گریه میكنند و از همه حقوق بشری محرومند. از طرف دیگر صاحبان سرمایه و امپریالیستها
بر روی خون میلیونها انسان به همه
نعمتهای زندگی دست یافته وآنها را
برای خود بكار میگیرند.
اینها از بهترین بیمارستانها و از
پیشرفتهترین تكنولوژی استفاده میكنند. به انسانهای فقیر حتی اجازه ورود به این اماكن داده نمیشود، آنها را مسخره میكنند و از خود میرانند. درحالیكه چنین بی عدالتی فاحشی بیداد میكند و انسانهایی كه به علت ممنوع بودن زبانشان از گفتن دردهای خود عاجزند،
چگونه نباید فرق گذاشت؟
زینب چطور بدون اینكه
هیچ تبعیضی قائل شود، به كمك هر كس میشتافت؟ مگر نه این بود كه زندگی یك خلقی كه سرتا پا رذالت و بدبختی و نكبت
است، تنها با مبارزه، چهرهای دوستداشتنی به خود میگرفت؟ آیا به غیر از جنگی كه برای از بین بردن نابرابری میان فقیر و غنی،
ظالم و مظلوم لازم بود، چیز دیگری او
را به موفقیت میرساند؟ نه، موفق نمیشد. فقط از راه مبارزه، امكان برداشتن این تبعیض وجود داشت. این مبارزه شبیه مبارزات دیگر
نبود، بلكه مبارزهای انقلابی بود. در جنگ هم، كشتن و هم مردن وجود دارد. علیرغم اینها چگونه میتوانست بگوید«درجنگ و صلح» ؟ این یك اشتباه محض نبود؟
این دیالوگ زینب با
خودش او را پاك خسته كرده بود. یك بار
دیگر اوضاع و اطراف خود را دقیق كنترل
كرد. فهمید كه دو نفری كه در كنار
بوفه بودند به او توجه دارند. در این
موقع سربازان هم بند آخر مارش استقلال
را میخواندند. هنوز مدتی به قرار زینب مانده بود.
«چه عجب! همه افراد در زندگی
روزمره برای رسیدن به سر كار و امور
روزمره خود همیشه از كمبود و تنگی
زمان شاكی هستند. از یك طرف انسان
انقلابی یاد میگیرد كه چگونه زمان، مكان و آگاهی را تحت كنترل خود درآورد، خیلی طبیعی و
بدون هیچگونه سختی و فشاری. مگر منهم قبلاً اینگونه نبودم؟ مگر كمتر مسافت بین خانه، مدرسه، كار را دویده بودم تا اینكه
سر وقت حاضر شوم. اما حالا با اینكه
در لحظات حساس زندگی هستم آنقدر زمان
دارم كه بگذریم از اینكه با عجله بكار
بپردازم، بلكه میتوانم همه كارم را انجام دهم بازهم فرصت دارم. پس، دغدغه دوران تحصیلم برای چه بود؟» اكنون،
زینب سیری درخاطرات و دوهای دوران
تحصیلش مینمود. روپوش سفید را اولین بار در«دبیرستان حرفهای بهداشت حیدر پاشا» پوشیده بود. بیشتر دوران جوانی خود را در اینجا گذرانده
بود. توجه و علاقه دختران دانشآموز را به بیمارستان نظامی نزدیك مدرسه همیشه از دور و نزدیك تعقیب كرده
بود. او نیز بعضاً دچار این تمایل شده بود اما با مرور زمان توانسته بود اینها را پشت سر
گذاشته و چگونگی درست زندگی كردن را
آموخته بود. بعد از فارغالتحصیلی در مراسم سوگند خوردن به مناطق كار اعزام شده بودند. زینب در این
مورد خوش شانس بود. محل كارش شهر«
بیرهجیك» بود. او خوشحال بود. در دوران تحصیل ـ هرچند محدود ـ با افكار انقلابی
آشنا شده بود. حال كه فرصت خدمت كردن
به خلق خود را بدست آورده بود، خوشحال
بود. كم كمك نكرده بود به زنانی كه نه
زبان و نه چیزی میدانستند. زینب همیشه توانسته بود سرحالی و متانت را با هم بیامیزد. ساكت بودن
او دلیل بر بی تفاوت بودن او نبود
بلكه دارای هدف بود. این، باعث تلاش و
پشتكاری مداوم در او شد. قبولی در
دانشگاه را مدیون این ویژگیها بود.
برای اینكه بتواند درحین تحصیل، بكار
هم بپردازد محل كار خود را در ملاطیه،
بیمارستان دولتی قرار داده بود.
بنابراین هم تكنیسین عكسبرداری اشعه
ایكس بود و هم رشته مشاورت روانشناسی
را به اتمام رسانده بود.
این سالها را آنچنان
هم به راحتی سپری نكرده بود. بدو بدو
بر سر كار میرفت. شبها مراقبتهای روانی انجام میداد، به درسهای مدرسه میرسید. اما همه اینها گویا كافی نبود، بایستی به مشكلات مادر و برادران خود هم
رسیدگی میكرد.
|